گفتم: بیا ادامه بدیم
.گفتا: باشه, اما نه ریاضی. چند تا از بر و بچز و دوستای مدرسمونو دور هم جمع کنیم و خاطره بنویسیم.
گفتم: نه خاطرات ما شاید برای خودمون جالب باشه, اما فکر نمی کنم برای بقیه هم همین طور باشه. تازه وقتی تعداد نویسنده ها زیاد می شه یا همه می خوان برای رقابت باهم تند تند آپ کنن...یا اینکه همشون به امید همدیگه هستن و آپ نمی کنن (آشپز که دو تا شد, آش یا شور می شه یا بی نمک![]()
گفتا: پس بیا بریم وبلاگو ادبی کنیمش
گفتم: نه بابا, اسم وبلاگو بخون. اون بالا بزرگ نوشته امید ریاضی
اصلا بیا مثه بقیه وقتا یه خاطره کوچولو بنویسیم, بعد برای مطلب ریاضیش یه لینک بدیم به لبخند ریاضی![]()
گفتا: نمی خوای؟؟؟ پس وبلاگ تعطیله... برو خونتون
!!!و من هیچ نگفتم
....
.
(
مدتی گذشت).
.
گفتا: یادته گفتی وبلاگو ادامه بدیم؟
گفتم: خوب آره یادمه![]()
گفتا: خوب بده دیگه...برو هر چی دلت می خواد بنویس, بعدشم یه لینک برای لبخند بذار تا بازدید کننده ها مطالب جدید ریاضی رو از لبخند دنبال کنند
گفتم: آرزو من که از اول همینو می گفتم![]()
گفتا: فاطمه, اصلا تو چرا همش ساز مخالف می زنی؟ تو همش می خوای تو کار من موش بدونی...هی من برای این وبلاگ پیشنهاد می دم تو می گی نه. شما دست به یکیس کردین که از من یه چهره خشن و بدجنس بسازین
....
.
.
باور نکنین ها! آرزوی بیچاره این حرفو نزده, ولی من پیش بینی می کنم که وقتی بالایی ها رو بخونه همینو بگه
... اتفاقا حق با آرزوه مگه نه؟![]()
البته هر کی بگه آره, می فهمم که با آرزو دست به یکی کرده علیه من
!!!حالا اگه دوست دارین نظرتونو بگین...ما استقبال می کنیم![]()
راستی بقیه مطالبو اینجا بخونین:
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : فاطمه در ساعت 3:10 بعد از ظهر