تبليغاتX
امید ریاضی
امید ریاضی
آموزش و پژوهش در زمینه ریاضیات
دوشنبه 31 اردیبهشت1386
گریز از امتحان+ جهش قورباغه ای

سلام

می گم امتحانات همه دیگه تقریبا شروع شده ها!!!

برای امروز چه تدبیری اندیشیده اید؟؟؟

من که هیچی…

 اصلا با برنامه ریزی درس نمی خونم! اونم واسه امتحان نهایی!!!…

اولین امتحانمون (معارف) فرداست. از روز شنبه که امتحان تاریخ دادیم (اون غیر نهاییه. فرق فوکوله) یعنی دو روز وقت، من دیروز و پریروز که هیچی نخوندم، اون وقت امروز از ساعت 20/7 رفتم کتابخونه(!) تا ساعت 35/ 11 (یعنی 4ساعت و 15 دقیقه) یه دور کتابمو خوندم

یعنی دو روز بی خیال شدم، سر 4 ساعت کتابمو قورت دادم

الانم دارم دوباره دورش می کنم. آخه وقت زیاد آوردم!

 و این چنین یه تصمیم کبرایی گرفتم که هر روز برم کتابخونه…

 

جهش قورباغه ای:

بازی در حالی آغاز می شود که سه مهره سیاه روی خانه های 1و2و3 و سه مهره سفید روی خانه های 5و6و7 قرار دارند (خانه شماره ۴ خالی است). در صورت استفاده از سکه، باید نقش «شیر» سه سکه سمت چپ و نقش «خط» سه سکه سمت راست، به طرف بالا باشد.

 

هدف از بازی آن است که مهره های سیاه و سفید، مطابق دو قاعده زیر با هم عوض شوند:

  1. در هر نوبت از بازی تنها یک مهره را می توان جابجا کرد.
  2. هر مهره را می توان با لغزاندن آن به یکی از خانه های مجاور منتقل کرد و یا با عبور دادن آن از روی سکه مجاور (سفید یا سیاه) به یکی از خانه های خالی بالافصل بعدی انتقال داد.

 

راه حل:

این بازی به شکلی که در بالا ارائه شده با پانزده حرکت پایان می یابد.کوتاه ترین راه آن است که مهره های واقع در خانه های 5 ،3 ،2 ،4 ،6 ،7 ،5 ،3 ،1 ، 2 ،4 ،6 ،5 ،3 و4 را به ترتیب انتقال دهیم.

      

  منبع: درک مفاهیم ریاضی از طریق بازی های آموزشی/جان دفت، سرپرست گروه ریاضی کالج بریستول


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : فاطمه در ساعت 6:40 بعد از ظهر
سه شنبه 25 اردیبهشت1386
لگاریتم و کاربردهای آن_آی دی جدید_تشکر ویژه_دنیای شاعری_طنز مجله

* نمی دونم چقدر با لگاریتم آشنایی دارین..بهرحال برای خوندن مقاله ی من تو لبخند ریاضیبا عنوان «لگاریتم و کاربردهای آن در زندگی -_بخش اول» به این لینک مراجه کنید..

* برای تماس با امید ریاضی هم از این به بعد می تونید از آی دی زیر استفاده کنین:

math.omidriazi@yahoo.com

* می خواستم تشکر کنم از خاندان احمدی : سیما احمدی و آزاده احمدی و جمیع احمدی ها، که افتخار می دن و تشریف می یارن و نظر فرما می شن...

* بعد از یه سال ما رو حس شاعری باز آمد، آنهم در ساعت یک و نیم نصپ شب که همه سر به بالش نهاده بودند، ما در طلب کاغذ و دوات برآمدیم تا شعر خود را بنگاریم! ذوق مرگ شدندی و همه را از خواب بیدار کردندی... و نغمه سرداندی: بچه بگیر بخواب!!!

 این کنفرانس زاهدان هم علاوه بر اینکه ما را Game Over  100% & Online  کردندی برایمان منفعت دیگری نداشتندی... که مقاله را من و فاطمه  Online نگاشتندی! و بحق چیز میز های نشنیده! نبشته

 

*مطلب طنزی که پایین می خونین کاملا واقعیه و در مجله دهکده ی ریاضی / شماره ی سوم/ تابستان-مهر 84 از من چاپ شده! حالا که می خونم می بینم خیلی سوتی دادم! بچه بودیم دیگه...

با یادبچه های اون شماره:                          

  تو سری خور مجله

طفلکی شده بود تو سری خور مجله، هر وقت خوب کار نمی کرد یا کم کاری می کرد سر دبیرمون می کوبید توی سرش، کم کم ما هم رومون باهاش باز تر شد و همین کارو تقلید می کردیم، اونم هیچی نمی گفت، ساکت ساکت بود. فقط بعضی وقت ها با اون صدای ... واسمون شعر می خوند، حتی وقتی که شعر می خوند تا ما رو از بی حوصلگی نجات بده یر دبیر محتر ممون به خاطر مسائل امنیتی می گفت: صدا تو بیار پایین..اون وقت بود که خیلی می خورد تو ذوقش.

یادمه یه روز که تو سری ها به حد ماکزیمم خودش رسیده بود و اعصاب هممون به هم ریخته بود با تو سری شدید من یه حالت دیگه بهش دست داد. اولش خیلی ترسیدم، سی و سه پل بدنم به لرزه در اومد آخه رنگ صورتش بطور عجیبی پریده بود. ولی بعد که بچه های دیگه اومدن، به اتفاق گفتن: این سابقه داره! بعضی وقت ها این جوری می شه، ولی با گذشت زمان که تو سری ها یادش می ره، خوب می شه...

آخه چرا باید با تو سری من، اینطوری بشه؟؟؟ این همه آدم اونجا بودن و همه هم تو سری زن های ماهر، ولی اون...

چند روزی از این حادثه گذشت. حالش بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد.

وقتی میومدم تو مجله و چشمم بهش می افتاد یه حس خیلی بد بهم دست می داد، اون یه گوشه افتاده بود، ساکت تر از همیشه، حتما از دستم خیلی ناراحت بود(منم حساس!) شاید هم منو تو دلش نفرین می کرد.

وقتی این صحنه ها رو می دیدم اشک تو چشام حلقه می زد انگار آدم کشته بودم، کسی چه می دونه اگه اون می مرد قتلش می افتاد گردن من بیچاره.

همه واسه دلداری دادن می گفتن تو که گناهی نداشتی، تو همون کاری رو کردی که بقیه باهاش می کردن. ولی فایده ای نداشت. من افسردگی گرفته بودم، شب ها همش خواب می دیدم داره می کوبه تو سرم.

تموم تابستونم شده بود کابوس اونو دیدن. روزا هم همش به اون فکر می کردم. دیگه واسه کار کردن دل و دماغی نداشتم، (گرچه روزای عادی هم کار نمی کردم) کاری که نباید می شد شده بود(چنین رفت و این بودنی کار بود)

وقتی با حسرت یاد اون روزایی می افتم که شنگول بود، واسمون شعر می خوند، واسمون تایپ می کرد، باهاش بازی می کردیم، صد بار از خدا می خواستم کاشکی دستمو شکسته بود و تو سر اون زبون بسته نمی زدم.

جریان یه جورایی شده بود تو مایه های طوطی و بقال مولوی. البته این دفعه هیچ جولقی ای گیرمون نیومد چون همه اعضای دهکده قد یه تریلی مو داشتن.

اگه بگم اون آچار فرانسه مجله مون بود کم گفتم تو این روزا پی بردیم که اون همه چیز مجله است.

هممون تو فکر این بودیم که یه کاری واسش بکنیم، تازه موضوع نباید به مقامات بالا درز می کرد چون اگه اون جوری می شد اون سر دیگه ی قضیه ناپیدا بود. شاید ازم می خواستن که خون بهاشو بدم. چی بگم من که حتی پول تاکسی صبحمو از بابام می گیرم، آخه پولی تو بساطم نبود. هرچی بود از عیدی ها بود که اونم روز مادر هاپولی هاپو شد. تازه می رفتم با خونسردی می گفتم : بابا من زدم یه زبون بسته رو داغونش کردم، حالا تو بیا و آقایی کن ....

مطمئنا به خاطر جمله ی اولم شبو با کمال همون خونسردی قبلی باید تو خیابون سپری می کردم.

شاید هم قصاصم می کردن به صدد عدد ضربه از نوع تو سری، همون نوعی که اون بنده خدا سال ها خورد و صداش در نیومد.

از اون جایی که بچه ها اتفاقی بی خیال خبر چینی شده بودن منو از این بلایا نجات دادن. اونو توی یکی از اتاق های مجله قایم کرده بودیم. رفتارمون کاملا کنترل شده بود، شده بودیم مثل تروریست های حرفه ای! گاهی وقت ها هم واسه این که تابلو نشیم وانمود می کردیم که مثلا داریم باهاش کار می کنیم و همه چیز ریلکسه.(گرچه بعد از چاپ شدن این مقاله در مجله همه چیز لو می ره!)

شاید کسی که از این فاجعه خیلی ناراحت بود آقای سردبیر بود چون دیگه چیزی یا کسی نبود که موقع عصبانیتش حرصشو رو اون خالی کنه!

بالاخره تلاش های ما برای سلامتی سوژه ی مورد نظر در یک روز تابستانی که همه داشتن چایی می خوردن ثمره داد.

یکی از بچه ها فکر کرد که دوباره ویندوز اکس پی رو روش نصب کنیم، این تنها کاری بود که می تونستیم در قبالش انجام بدیم.

واسه ی این بود که هر روز می یومدیم پیشش. قول شرف داده بودیم که اگه حالش خوب بشه دیگه بهش تو سری نزنیم و عین آدم باهاش رفتار کنیم ولی خودم با چشای بابا قوری خودم دیدم که در هنگام نصب ویندوز این قول شکسته شد و خیانتی دیگر رخ داد. این بهترین کامپوتر مجله بود گرچه جز اون چند تا ابوقراضه ی دیگه هم وجود داشتن که خدا رو شکر در قید حیات بودن ولی اون یه چیز دیگه بود. تلاش های ما هنوز هم ادامه داره و خواهد داشت. ما هیچ وقت دلسرد نمی شیم، الان سه هفته و چهار روز و پنج ساعت و شیش دقیه و هفت ثانیه از اون حادثه ی لعنتی می گذره و اون هنوز در حالت کماست.

این واقعیت ها رو ننوشتم که برام گر و گر گریه کنین چون اصلا حوصله ی سونامی مونامی و یا دم مسجد جامع نشستن شما رو ندارم...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : آرزو در ساعت 11:56 بعد از ظهر
جمعه 21 اردیبهشت1386
یاداشت های یک بی خلاقیت

          یادداشت های یک بی خلاقیت

 *برداشت آزاد: چقدر بی همه چیزیم ما!!!

* مسابقه ی والیبال آقایون دبیر هم سه شنبه ساعت 12.5 تو مدرسه برگزار شد، تو این مسابقه که با حضور آقایان: ضیایی(ریاضی)، محمدی(هندسه)،محمودی(حسابان)،
درود گر(ریاضی)، شعبانی(آمار)، ابوترابی(عربی)، خالق پناه(ادبیات) برگزار شد، تیم آقای ضیایی اینا برای سومین بار افتخار پیروزی رو از آن خودش کرد... که به همه تبریک می گیم.


* آزمون مرحله ی اول انجمن ریاضیدانان جوان هم (در حالتی غافلگیرانه!!) برگزار شد...یعنی ما صبح رفتیم کلاس گفتن بیاین اینا رو هم جواب بدین... جالب اینجاست که آزمون مدارس نمونه هم با همان حالت قبلی(غافلی و کاهلی و جاهلی) چهار شنبه برگزار شد! نمی دونم حکمت این آزمون های غافلگیرانه این روزای آخر سالی چیه؟

*
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می کردم،
که تو خواننده ی شعرم باشی.
 
- راستی شعر مرا می خوانی؟-
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد...

«جواب می کنی مرا»

عذاب می دهی مرا
تو تشنه می کنی و آب میدهی مرا
تو خواب می کنی مرا
تو با هزار و یک شبت خراب می کنی مرا
شبم شبی سیاه و تار و گنگ
تو با چراغ خامشت چه آفتاب می کنی مرا
پر از غبارم و سیه
تو پاک می کنی مرا
شکسته ام
تو قاب می کنی مرا
نمی کنم ولی تو هرچه می کنم
جواب می کنی مرا
«آرزو»

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : آرزو در ساعت 12:33 بعد از ظهر
شنبه 15 اردیبهشت1386
ارغوان...

 

*شما بگین هشت نفر آدم به خاطر نیومدن یه نفر نباید اردو برن؟؟؟؟ بابا من حس اردو اومدنم نیست!

* سایت مدرسه هم به سلامتی راه اندازی شد... دبیرستان نمونه اندیشه/ محمودیه 9

* همزمان با گرامیداشت هفته ی مقام معلم، نمایشگاه توانمندی ها و ابتکارات دانش آموزان مدرسه ی ما در مکان سالن کنفرانس برگزار شد...

* از هرچی گذشت از (سخن) فاضل نتوان گذشت:

 

 

روزی که ارغوان به تو نفروخت گلفروش
پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است
اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش

گیرم که مثل موری از این سنگ بگذری
کوهی ست پشت سنگ ، از این بیشتر مکوش

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است
در شور نیز ناله ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه اتش گرفته ام
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : آرزو در ساعت 4:45 بعد از ظهر
سه شنبه 11 اردیبهشت1386
تبریک هفته معلم+محتوی کتب درسی در سال 1485

هفته معلم رو به همه معلم ها و اساتید گل مخصوصا دبیرهای ریاضی(!) تبریک می گم و از طرف همه دانش آموزای ایرانی ازشون تشکر می کنم

                                                                         

 

کتابهای درسی در سال 1485

ببخشید که من یه سال دیر آپ کردم!!!

گاو ماما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست، چون او حالا موهای خود را گلت می کند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری به او گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند، چون او حالا با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده، اما او انگشتش درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال پت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به شهر او برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد و کبری و مسافران دیگر مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم، همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد. او فامیل های پولدار دارد. او آخرین باری که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد. چون دنیای ما خیلی آدمهای دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در دبستان آن داستانهای قشنگ وجود ندارد......

/منبع: مجله سایه روشن/


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : فاطمه در ساعت 0:35 قبل از ظهر
دوشنبه 3 اردیبهشت1386
از خودت می نویسم

*شعرهای تو

 

  دلتنگ از فاضل نظری

 

 

من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام


روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...


خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام


ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام


باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...


نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : آرزو در ساعت 6:17 بعد از ظهر
یکشنبه 2 اردیبهشت1386
بازنگاهی به فیلم 300

 

* همایش نجوم ویژه ی روز نجوم پنج شنبه تو سالن همایشهای مدرسه ی ما(نمونه اندیشه/محمودیه 9 خیامی) با همکاری دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شد، که من و فاطمه بعلت داشتن کلاس مقدس حسابان در همایش حاضر نشدیم! اما از کاراهای جالبی که گروه فیزیک و نجوم مدرسه کرده بودن، علاوه بر ساماندهی همایش می شه به دکور نجومی اون روز مدرسه اشاره کرد!!!

* امشب هم تو یه جلسه ی سه نفره- من و فاطمه و آقای ضیایی(مدیریت خانه ی ریاضیات تربت حیدریه)- برای چندمین بار در مورد وضعیت خونه ی ریاضیات صحبت کردیم تا ببینیم چی کار می تونیم بکنیم(!)... گفته می شد این هفته یه جلسه با حضور فرماندار، شهردار و روسای دانشگاهها تو خانه ی ریاضیات برگزار خواهد شد...

 

  بازنگاهی به فیلم سیصد

 

چند رو پیش ما رو وقت و فرصت فیلم دیدن اومد و تونستم فیلم 300رو ببینم. با اینکه اصلا تو نخ تلویزیون و فیلم _چه سینما، چه تلویزیون_ نیستم..اما سیصد رو واقعا باید می دیدم.

این فیلم هنوز با اینکه تو ایران زیاد پخش نشده، اما از همون روزای اول ساختش اعتراضات زیادی بهش _چه تو ایران و چه تو خود یونان_ شد و در کل فیلم پر جنجالی از کار در اومد که داستانش حول جنگ ایرانیان(خشایار شاه) و اسپارت ها(لئونیداس) درترموپیل بر مبنای روایت  هرودوت درکتاب جنگ پارسی‌ها می پردازه....

کارگردان این فیلم ،زاک اسنایدر، کارگردان جوانی هست که این اولین فیلمی هستش که ازش رو پرده رفت.

 اول در مورد پوسترهای تبلیغاتیش بگم که نظر همه منتقدان رو بخودش جلب کرده بود. بعضیا می گفتن 300 رو تو اون شبیه ZOO به معنی باغ وحش نوشتن! حالا کار ندارم اما تو این فیلم سعی شده بود ایرانی ها رو انسانهایی زشت چه از نظر ظاهر و چه از نظر رفتار جلوه بدن. اونقدر هم تو این فیلم واقعیت کشی شده بود که خشایار شاه، پسر داریوش کبیر ، یک انسان کاملا اصیل و ایرانی رو بصورت یه برده ی آفریقایی نمایش داده بودن... اصلا یه جوری نشون دادن که انگار ایرانی ها جنگ رو شروع کردن و خونریز ترین مردمای دنیاین!!!

ظاهر گرافیکی لوکیشن های  فیلم  هم  اونقدر ضعیف بود که بیشتر به بازی های کامپیوتری شبیه بود تا فیلم!  لوکیشن هایی کاملا مصنوعی و غیر واقعی...خوب فیلمی که همه ی سکانس های این فیلم _بجز یکی_ جلوی یه پرده ی آبی در یک بازه ی زمانی کوتاه(دو ماه) فیلم برداری شده، اونم با یه بودجه ی پایین!!! بهتر از این هم نمی شه.

فیلم با این ایدئولوژی شروع می شه که رومی ها این بودند، آن بودند... قهرمان قصه(لئونیداس) را در شروع طوری نشان می دهند که نگاهش به آسمان است و از اونجا مدد می گیره،  در واقع فیلم 300 به جعل و خلق ایدئولوژی و تحریف تاریخ پرداخته، که واقعا جای اعتراض داره!

تو این فیلم داره اعتراف می شه به چیزی که در مقابلش ضعف احساس می شه از سوی سازندگان! یعنی قدرت دفاعی ایرانی ها... همیشه همین جوری بوده که هر موقع قدرت های سلطه گر با کشوری دچار مشکل شدن همه ی ابزارهاشون رو برای تحریف تاریخ اون بکار بردن، و هر زمان ابزاری بهتر از سینما هم پیدا نکردن.

علاوه بر این، موقعیت زمانی که این فیلم تایید شد برای پشتبانی به شرکت وارنر...زمان پخشش و... هم خودش با توجه به موقعیت سیاسی و جغرافیایی منطقه جای بسی فکر داره!

 

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : آرزو در ساعت 0:50 قبل از ظهر